یکشنبه 7 اسفند 90
سلام سارا جون خیلی خیلی دوست دارم 

مامانی امروز که رفته بودم سرکار، خیلی دلم گرفته بود می خواهم کمی باهات درد دل کنم
سارا جون بابا محسن که می دونی هر روز ساعت ٤ صبح می رفت سر کار و ساعت ٨ شب با خستگی زیاد بر می گشت و هنوز شام نخرده رفته تو رختخواب.
یعنی حتی وقت بازی کردن با تو رو هم نداشت واقعاً خسته می شد مامان جون
اما حالا تقریباً یک هفته ای هست که بیکار شده البته چه بیکاری که حتی حقوق سه ماه کاریشو هم ندادن اونم رفته بیمه و شکایت کرده تا اینکه بتونه بیمه بیکاری بگیره دعا کنه لااقل این شب عیدی حقوقش رو بهمون بدن تا بریم برات لباس عید بخریم
آخه امسال هست که تو متوجه می شی عید دیدنی، لباس نو، دوست داریم همیشه شاد باشی و بخندی
دعا کن برای مامان و بابا تا بتونن یک مغازه بگیرن و عکاسی خودشون درست و حسابی راه بندازن
ولی مامانی تو ناراحت نباشیا
فقط برامون دعا کن و همیشه بخند و خوشحال بازی کن
تا من و بابا محسن همیشه شاد باشیم


یکشنبه 7 اسفند 90
